تبليغاتX

Tinypic

باز باران با ترانه

باز باران با ترانه

روزهاي باران كوچولو

مادر بودن چقدر سخته
نویسنده : بهاره - ساعت 21:54 روز پنجشنبه 1388/08/21
 

  بارانم دخترم  هر روز صبح که بیدار می شوی تا نیمه های شب که دوباره فرشته ای به خواب رفته می شوی بارها به خود می گویم مادر بودن چقدر سخت است و این جمله ریشه می دواند درتمام تار و پودهای هستیم در کنار لذت بی انتهای لبخندهایت در کنار قهقه های مستانه ات در کنار تنگ فشردن به آغوشم در کنار نگاه معصومت درکنار پروازت به آغوشم تکرار می کنم مادر بودن چقدر سخت است و این سختی لذت بخش می دزدد تمام لحظه های خود بودنم را

فکر می کنم افکار روشنفکرانه ای که همیشه ادعایش می کردم چه برسرشان آمد هر از گاهی که در مغزم وول می خورند بهشان می خندم آن افکار عقب افتاده بی احساسم را می رانم بر سرشان فریاد می زنم که شما نمی دانید مادر بودن چقدر سخت است این همه عشق این همه ایثار در کدام سلول وجودم پنهان بود ؟ اصلا بود ؟ یا تولد تو تولد من شد اصلا من با تو متولد شدم و چه تولد پر مسئولیتی

ادعا می کردم اگر بچه ای نق می زنه ولش کنید اینقدر گریه کنه تا خودش آروم بشه اگر رفتید مهمونی ، عروسی حتما بذارید پیش فامیلی پرستاری و خوش بگذرونید . اسباب بازیهاش رو دور و برش بریزید تا یاد بگیره باید تنهایی بازی کنه ، غذا نمی خوره ولش کنید گرسنه شه می خوره ، برای خودتون اونقدر وقت بزارید که احساس لذت کنید به کارهای مورد علاقه تون برسید تفریح کنید مسافرت برید حالا یک هفته بچه بمونه پیش مادربزرگش

و امروز : وجودم پر می کشد برای به آغوش کشیدنت وجودم می دود تا اگر یه نق کوچولو زدی تنگ به خود فشارت دهم نوازشت کنم تا لحظه ای غم ننشیند در نگاه زیبایت وقتی مجبورم و به مهمانی می روم  هیچ لذتی نمی برم قلبم پرواز می کند که خودش را زیر پاهایت بیندازد حتی وقتی با اسباب بازیها مشغولی سر 5 دقیقه میایم تا نفسهایت با نفسم قاطی شود تا دم و بازدمت را بو بکشم وقتی نیستی نه که چیزی کم باشه اصلا چیزی وجود نداره اصلا حسی نیست اصلا خودمم بدون قلبی توی سینه ، آدم بدون قلب آدمه ؟ با تو معنا می گیرم با تو سرخوشم با تو مستم من با تو هستم

الان دیگه وقتی شبها نمی خوابی وقتی بی قراری وقتی مجبورم اون وجود تپلت رو بغل کنم راه برم تا تو آروم بگیری کمرم درد می گیره دستهام زوق زوق می کنه خسته می شم لبام خشک می شه اما بازم راه می رم بازم لالایی می خونم دستهامو حس نمی کنم اما محکم تو بغلم می گیرمت حتی اگر تمام وجودمو حس نکنم تو رو رها نمی کنم و به خود می گم مادر بودن چقدر سخته

یعنی همه این طوری فکر می کنن ؟ منی که بچه  برام یه هوس زودگذر بود و گاهی می خواستم و گاهی نه و اون نخواستن خیلی بیشتر بود حالا با وجود تو جون می گیرم قوت پاهامی انگاری خون رگ هامی انگاری نور چشمهامی انگاری طپش قلبمی انگاری

دخترم باران ( آخ که چقدر گفتن این لغت لذت بخشه ) خیلی دوست دارم

 تیلی نارحنم لباس تنم کردن ددری می تان آمپول بزنن اوف کنن دیدده دوستون ندالم

شنلمو خاله جونیم برام خریده خوشگله ؟

 

 لباسهات رو بزرگ خریدن چند سال بپوشی ؟

خواب تو اراک می چسبه ؟ اوه راستی باز باران در اراک

       این خوراکیهای ترش چیه می دید بخورم عکسم خراب شد

 

 خسته ام کردی این قیافه ژولیده آخه عکس گرفتن داره ؟


 
 

منتظر ما باشید
نویسنده : بهاره - ساعت 20:39 روز سه شنبه 1388/08/05
 

یه مدت کوچولو آپ نداریم خواهش می کنم گریه نکنید قول میدم زود برگردم

درگیر اسباب کشی هستم و می شه گفت فکرم مشغوله پس تحمل کنید قول می دم زودی بیام به شرطی که بچه های خوبی باشید و شیطونی نکنید شبها هم مسواک بزنید و زود بخوابید مثل من تا دیروقت بیدار نمونید فرار از زندان نگاه کنید بعد صبح با چشمهای نیمه باز بیدار بشید و مشغول اسباب کشی این کارها عاقبت نداره و کلا بد آموزی داره

پی نوشت ۱: اگه صاحبخونه اید که خوش به حالتون اگر مستاجرید هرجا نشستید بازم بشینید اصلا فکر بلند شدن نکنید که خونه خیلی گرون شده و گیر نمیاد  ما هم که گیر اوردیم با پاره کردن کفشهای بسیار بود من آینه عبرت پند بگیرید و تکرار نکنید

پی نوشت ۲: دوستش دارم ، نمی دانی ؟

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم ؟

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگربارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

این شعر هیچ ارتباطی به قضیه اسباب کشی ما نداره یهو دلم برای فَ فُ جونم تنگید :شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم !!!!!!!!!! 

هیج جا نرید من برمی گردم

 


 
 

آزادی
نویسنده : بهاره - ساعت 14:46 روز یکشنبه 1388/07/26
 

صدایم خشم دوران است

بغضی آکنده ز درد و دربندی انسان

بغض من سرشار پرسشهاست

بغض من راه گلو بسته

اعتراض من به آزادیست ، به مرگ غنچه و لبخند

اعتراض من به انسانهای دربندیست

که بهر صلح و ازادی میجنگند

خشم من فریاد قلب پر از درد انسانهاست

نمی ترسم که شاید فردا تیره تر باشد

نمی ترسم که شاید در مسلخ خوبان فدا گردم

از دوچشمم خون آتش می چکد امروز

اشک دیگر چاره ما نیست

دعا کردن چاره زخم دل ما نیست

شاید مبارزه راه پیروزیست

بی سلاح بی اتش بدون خونریزی

دستهایم در پی زایشی دیگر

زنجیره  ای از ما

خشم من امروز بیش از هر روز دیگرهاست

 ازادی

حق یک انسان

ازادی برای ایرانی

شروع لحظه قشنگ بلوغ عقلانی است

 

توت فرنگی هم بلخره اولین غذاشو خورد (سرلاک برنج )نوش جونت گلکم قند و نباتم شکلاتم  

 خانم خانمها تو رستوران صندلی مخصوص ؟ بابا کلاس

 اون بالاها هوا چطوره ؟

ای وای زشته زبونت رو بکن تو ؟ از اثرات بچه های کوچه است سعی کردم شطرنجی کنم نشد شما ببخشید

 این خونه تربچه است با ۳ تا بالش بیشتر ساعتهای روزش اون توه با عروسکها و دوستهاش

زل زده به بیبی انیشتن و دست رو شیطونک اینههههههههههههه


 
 

اندر مزایای بیمه مرخصی زایمان
نویسنده : بهاره - ساعت 19:59 روز شنبه 1388/07/18
 

با آقای همسر شال و کلاه کردیم رفتیم بیمه تا پول دوران مرخصی رو بزنیم تو گوشش  البته مرخصی من هنوز تموم نشده بود و نمی تونستم همه پول رو بگیرم اما به قول فَ فَ پول خودمون چرا تو جیب خودمون نباشه چرا تو جیب دولت باشه ( تازه گی ها هم که زیاد با دولت عشق میونه خوبی نداریم  سایه هم رو با تیر می زنیم  برای همین زیاد مایل نبودیم با پول و سرمایه ما چرخهای دولت بچرخه  )

تو مسیر رفت فَ فَ جونم گفت : این پولها رو که گرفتی یه قسط از سو زوکی رو می دی دیگه ؟ ( تازه گیها در اوج بی پولی به سرمون زده یه ماشین جدید بخریم اما چون پول نداریم چشم دوختیم به این پول ایام مرخصی )

من : اره عزیزم حالا ببینیم چقدی می شه

خانم کارمند : تا آخر مرداد رو میتونیم بدیم هنوز بیمه شهریور و مهر ماهتون نیومده

من هول : خوبه خانم همینو بدید

خانم کارمند : برید اتاق ...

من :

اتاق بعدی : امضا

اتاق بعدی : حسابداری

اتاق بعدی : رئیس بیمه برای امضا چک

من سرخوش از جفت و جور شدن راحت چک و خوشحال و خندان از اتاق رئیس اومدم بیرون

ف َ فَ جونم : چقد شده ؟

من : اِ اِ نگاه نکردم

من :

من : ...

فَ فَ جونم : چرا اینقده کم ؟ برو بپرس

رفتم اتاق حسابدارچرا مبلغ  چکم اینقدر پایینه حداقل حقوق هم حساب کنیم بیشتر از این می شه ؟

آقای حسابدار : 66% حقوق بهتون تعلق می گیره این قانون ایام مرخصی زایمانه

من :    

حالا حق دارم با این دولت میونه نداشته باشم ؟ حق من کو...........؟ با این پول به راحتی تونستم یه جعبه شیر خشک و پمپرز و 1 کیلو گوشت بخرم و از زندگی راضی باشم

خوب نقش باران در این جریان : در طول این مسائل یا بغل من بود یا باباش و نقش بسیار پررنگی رو ایفا کرد  در زمینه دست و کتف درد ما

 

 تکیه بر جای بزرگان ؟

 کارت رو خوب انجام بده گلم رئیس فرزند و غریبه فرقی براش نداره ممکنه اخراجت کنه

بازی ؟ تو اتاق کنفرانس ؟

 باران در تصفیه خانه بعد از این شهر اراک (بلخره مردم این شهر کی یه اب خوش از گلوشون می ره پایین ؟)


 
 

اراکیم دنبالمون نگردید
نویسنده : بهاره - ساعت 11:58 روز دوشنبه 1388/07/13
 

نیمه های شب از صدای گریه بچه از خواب بیدار شدم ، از ذهنم گذشت اَه این بچه همسایه باز داره ونگ می زنه  نمی زاره بخوابم صبح باید برم مدرسه زیر ثانیه گفتم نههههههههه این بارانه دختر من

از تخت پریدم بیرون برش داشتم بغلش کردم بوسیدمش و دوباره که خوابید گذاشتمش سر جاش  برگشتم تو جای گرم و نرم خودم و باورم نشد من کی بزرگ شده بودم اصلا من کی مادر شدم مگه من ازدواج کردم  ، چقدر زود گذشت ، چقدر زود بزرگ شدم مگه دیروز مدرسه نمی رفتم دوستهام معلمهام امتحانام بچه گیم رو کجا جا گذاشتم کجای این کوچه  های خاطره ؟ چقدر زود دیر شد چقدر کار نکرده چقدر درس نخونده چقدر امتحانهای بد چقدر شیطنتهای جوونی  چشمهام کم کم گرم شد خواب داشت میومد تا منو با خودش ببره تو اون خلسه رفتن  و موندن به باران نگاه می کردم و چقدر سرشار می شدم از تو که منو بزرگ کردی مادر کردی

اشکالی نداره اگر بچه گیهام تموم شده اگه بزرگ شدم عوضش لذت با تو  بودن با هیچ جوونی و بچه گی و مدرسه ای قابل مقاسه نیست من از تو سرشارم حتی بی خوابی ها حتی گریه ها من لبریزم از تو و این همه صبر در وجودم کجا پنهان بود ؟ بارانم دستهایت را بده تا بوسه بارانش کنم تو مرا به خود شناساندی تو مرا بزرگ کرده ای تو مرا مادر کرده ای !!!!!!!!!!!

ما از بندرانزلی جمعه حول و حوش ظهر رسیدیم تهران روز آبی و قرمز  یا قرمز و آبی ( یه وقت کسی ناراحت نشه چرا اسم این اول اون دوم  ) از جلوی استادیوم هم رد شدیم خیلی هم شلوغ نبود ،  بودا گفتم خیلی نبود

باران سرماخوردگی داشت زیاد حال نداشت تو خونه خیلی گریه کرد شب تا صبح گریه کرد و بیدار شد و منم مادرفداکار چیزی تو مایه های دهقان فداکار و پترس با هر گریه و تکون از خواب ناز پریدم و باران داری کردم  تا بلخره این شب کم خواب رو دوختم به صبح شنبه ، خدا رو شکر تا عصر باران با وجود سرفه و سرماخوردگی دخمل خوبی بود بازی کرد خندید تا ما راهی دکتر شدیم و یه روز پر از دکتر بازی رو سپری کردیم چشم پزشک  و متخصص اطفال و خلاصه تا 10 شب دکتر بازی طول کشید و با یه عالمه دوا برگشتیم خونه صبح شنبه با آقای همسر راهی اراک شدیم ( با بچه مریض عجب رویی دارم من) و حالا اراکیم تو خوابگاه محل کار فَ فَ  ( سوغاتی خواستید تعارف نکنیدا من به خرش نیستم )

قربون داش مشدی ، بچه کدوم محلی ؟تو خودت اِند خلافی

 تو راه اراک رستوران بین راه (نرسیده به قم ) جای با کلاسیه گفتم عکس بذارم بدونید ما هم گاهی جاهای باکلاس می ریم همیشه نه ها .. فقط گاهی

 در خوابگاه اراک زل زده نمی دونم به بابا جونش یا به عمو جونش ( یادم نیست پیریه و هزار دردسر)


 
 

عکس دارم عکس
نویسنده : بهاره - ساعت 1:2 روز شنبه 1388/07/04
 

 ما انزلی هستیم منظورم از ما من و بارانه دیگه 

زمانی رسیدیم که کار آسمون از بارون گذشته بود و سیل می بارید تا اخر هفته هستم و جمعه می کوچم سر خونه و زندگی با این شوهر داری که من انجام می دم ، فکر می کنم کار فَ فَ به کجاها می کشه

اتفاق در خور توجه ای هم نیفتاده که بنویسم در واقع الان اصلا حرفم نمیاد بیشتر عکسم میاد پس این شما و این عکسها.............................

این عکس مربوط به یه قراره توی پارک بهشت مادران تهران با بروبچز کلوپ متولدین فروردین ۸۸ نی نی سایت  عجب روزی بود ............

البته با ذکر این نکته که بنده حقیر سراپا تقصیر دوربین رو که همون موبایل عظیم الشان باشه در ماشین جا گذاشتم و از روی تنبلی مفرط  نرفتم بیارم و این شد که عکسها رو بقیه مامانها زحمت کشیدن و گرفتن و من فقط به عنوان سارق عکسی رفتار کردم اونم فقط عکسهایی که تربچه نقلی خودم توش بود البته اگر خودم عکس می گرفتم خیلی خیلی خیلی بهتر می شدا از چشمهای همه پوزش می خوام

فینگیل هایی که در تصویر مشاهده می کنید همه متولد فروردین ۸۸ و چندتا اسفند ۸۷ هستن یه عالمه تربچه یک سن و یک عالمه مامان

 باران فینگیل در پارک

پاتو نخور بچه

شاید خوشمزه است تعارف نمی کنی ؟

باور کنید هوا سرد بود اما من که نمی تونم تا صبح پتو بکشم روش درسته مادرم ولی خوب خوابم میاد

خیلی سعی کردم رمانتیک و هنرمندانه عکس بگیرم انگار نشد من همون عکسهای یه وری رو بگیرم بسه

پی نوشت : آخ نوک زبونمه ها .......یادم رفت چی می خواستم بگم ، گفتم امروز حرفم نمیاد باورتون نشد


 
 

5 ماهگی
نویسنده : بهاره - ساعت 23:56 روز جمعه 1388/06/27
 

توت فرنگی 5 ماه شد

مربای آلبالو 5 ماهگیت مبارک   

به مناسبت 5 ماهگی باران نازنازی ، من و بابا فرشاد خودمون رو دعوت کردیم سینما و شام  و ددر بازی   

بعد از افطار زدیم بیرون کلی سینماها رو گشتیم تا یکی که تایمش مناسب باشه پیدا کنیم خلاصه رفیتم فیلم دوخواهر که چندتا هنرپیشه خوشگل و تیتیش مامانی بازی می کردن اینقده اولش دخمل خوبی بودی هی همه با تو بازی می کردن تو هم فقط نگاه می کردی فیلم رسید وسطهاش هرازگاهی یه پارازیت جیغ مینداختی بابا فرشاد تو رو برد بیرون که حداقل مردم که پول بلیط دادن بدون آهنگ زمینه جیغهای بنفش تو بتونن فیلم ببینن من ولی همچنان مشغول فیلم دیدنم شدم  کلی گذشت فرشاد به من زنگ زد که شیرش رو براش بیار ، رفتم دم در دیدم همونجا کنار در نگهت داشته از بین پرده های در ، فیلم رو هم نگاه می کنه یکم خیالم راحت شد داشتم دچار عذاب وجدان ممتد می شدم  دیدیم یکم آرومتری اومدیم همون دم در ردیف اول نشستیم بعد از شیرخوردنت دوباره آهنگ معروفت رو شروع کردی این دفعه خودم از لای پرده بقیه فیلم رو دیدم  اما دیگه جیغ می کشیدیا از اونایی که مسلمون نشنوه کافر نبینه   دیگه خوابت گرفته بود دوباره بابا فرشادت اومد تو رو از من گرفت من فیلم نگاه کردم ولی دیدم صدای گریه ای میاد خفن ناک به ناچار اومدم گرفتم ولی دیگه آروم نمی شدی یه بند گریه می کردی از پله ها سرازیر شدم پایین ، در خروج رو باز کردم اومدم تو خیابون تا هوای خنک خیابون خورد به صورتت دیدم نیشت داره باز می شه ولی به من نگاه نمی کردی شاید خجالت می کشیدی اما من باهات حرف زدم هی صدات کردم نازت کردم تا نگاهم کردی و خندیدی و به راحتی مثل یه فرشته تو بغلم خوابیدی 5 دقیقه بعد همون دری که خودم رو به سرعت ازش پرت کرده بودم بیرون باز شد و نفر اول بابا فرشاد اومد بیرون  اما بلخره آخر داستان رو فهمیدم هرچند فیلمی نبود که بخاطر ندیدن چند صحنه احساس ناراحتی کنم خداییش چه فیلمهایی می سازن فقط رنگ و لعاب و ماشین و خونه آنچنانی محتوی یه چیزی در حد صفر اونم با ارفاق اونم بخاطر شاکردوست بخاطر بعضی ها وگرنه نمره اش منفی می شد

ما هم با پررویی ادامه گشت و گذار رو ادامه دادیم رفتیم شام خوردیم      وسطهاش شما بیدار شدی خندیدی خوابیدی و این طوری بود که روز 5 ماهگیت تموم شد با اشکها و لبخندها  

آرزویم پس از این برای تو                                         گریه ات از سر شوق خنده ات از ته دل

خرس love دخمل منو نخور می دونم خوشمزه است ولی تو باهاش دوستی نخورش

از الان کامپیوتر بازی ؟


وای جونم باز خانم تیپ زدن برن مهمونی




اینم باران با آترین جون 11 ماهه تو مهمونی  




اینم باز باران خانم برای رفتن به یه مهمونی دیگه (خانم حداقل موهاتون رو شونه می زدید آبروی مامانتون نمی رفت )



اینم آیسا خانم ناز ، آترینا خانم خوشگل و شیطون با باران ترسو در مهمونی (گریه نکن فندق)

اینم یه عکس کاملن پسرونه چون همه می گن باران شبیه پسرهاست



 
 

سالگرد ازدواج
نویسنده : بهاره - ساعت 2:54 روز سه شنبه 1388/06/24
 

بازم یه روز خوب دیگه (چقدر روزهای خوبم تازه گیها زیاد شده ) شاید چون چشم ها را شسته ام جور دیگر دیده ام        
اگه این یه مطلب راجع به باران نباشه بده ؟ اگه توش عکس نداشته باشه جالب نیست ؟

آخه این مطلب خیلی برام دوست داشتنی و مقدس و عزیزه

۵ سال پیش دقیقاً تو یه همچین روزی پشت در آرایشگاه از ذوق دیدن فرشاد تو لباس دامادی اشک تو چشمهام جمع شد اون لحظه شروع یه روز سراسر دلنشین بود  

و امروز بعد از این مدت بعد از اون خاطره سکر آور تنهام و این از بازی روزگاره فرشاد اراک و من تهران اما مگه مهمه ، نقش قلب مهم تر نیست ؟ من قلبم به تو خیلی نزدیکه عزیزترینم احساسش می کنی ؟

این وب لاگ بهانه خوبیه برای بیدار بودن شبم تا برای تو از تو بنویسم و چقدر این بیداری شیرینه

فرشادم نور پاشیدی به زندگیم با نگاه معصوم و دوست داشتنیت با آغوش همیشه گرمت

چقدر دوست داشتم حرفهای جدید بزنم ولی بیان کردن احساس سخته .

چی بگم که بدونی خیلی دوست دارم ، چی بگم تابدونی بیشتر از بارانم دوست دارم ، چی بگم تا بدونی از خدا همیشه خواسته ام اگر قراره یه روز نباشی من روز قبل رفته باشم ، چی بگم تا بدونی بدون تو هیچ احساس شادی از عمق وجود نیست ، چی بگم تا بدونی روز ازدواجمون بهترین روز زندگی منه ، چی بگم تا بدونی هر روز بیشتر عاشقت می شم   

گاهی فکر می کنم بهتر از تو هم هست ؟ فکر می کنم چقدر خوشبختم که سهم من از زندگی تو هستی چقدر خوشبختم که عاشق تو شدم   

چی بگم تا بدونی غر زدن به تو خیلی کیف داره   

فَ فَ عزیز تر از جانم سالگرد ازدواجمون مبارک

(پی نوشت : عزیزم لطفاً بدون کادو هرگز)  


 
 

باران در ساعی
نویسنده : بهاره - ساعت 1:6 روز یکشنبه 1388/06/22
 

جمعه خوبی بود از اون جمعه ها که پدر خانواده در بست در اختیار خانواده است یوهووووووووووووووووو پدر خوب     

 جمعه خوبی بود چون باران حسابی خوابید و گذاشت بهارجون دل سیر مجله های دوزاری پنزاری بخونه (آخ چه کیفی می ده )

 جمعه خوبی بود چون ف َ فَ جونم روی تخت داشت با گوشی جدید و باکلاسش ور می رفت و باران رو بغل دستش خوابونده بودم وقتی یواشکی سرک کشیدم دیدم فرشاد جونی هم کنار باران خواب رو به بازی با موبایل جونش ترجیح داده

 جمعه خوبی بود چون عصر رفتیم پارک و یه عالمه عکس گرفتیم

 جمعه خوبی بود چون افطار رفتیم خونه خاله اشرف و کلی از فامیلها رو که خیلی وقت بود ندیده بودیم دیدیم

 جمعه خوبی بود چون تمام روزهای زندگی خوبن

جمعه خوبی بود   

                           

                         تلاش کن عزیزم

توت فرنگی تنهایی ایستاده قربونش برم


خانم جلو رو نگاه کنید تصادف نشه بیمه نداره ماشین


رامش کردی ؟


بیا بغلم شکلات


 
 

شوهر
نویسنده : بهاره - ساعت 1:8 روز یکشنبه 1388/06/15
 

هی می گن شوهر گیر نمیاد،هی جو رو خراب می کنن ته دل آدم رو خالی می کنن چند سال واسه خودمون ترسیدیدم و لرزیدیم تا با سعی و پشتکار و هزارتا بدبختی و نازکشیدن فَ فَ موفق شدیم یک عدد شوهر پیدا کردیم حالا باید برای توت فرنگی نگران باشیم می گن مردها کمترن به هر مرد 2 تا زن می رسه و باید مهریه نذارید شاید یکی خدا زد پس سرش اومد خواستگاری مرتب شایعه درست می کنن مملکت رو به اغتشاش می کشن (بعدمی گن چرا ما رو می برید بازداشتگاه کهریزک خوب حتمن حقتونه )بعد یه هو تو یه روز 3 تا خواستگار پیدا می شه خوب مشت نمونه  خروار است دیگه یعنی همیشه این شوهر که می گن نایابه گیر میاد ، این دخترهان که باید ناز کنن عشوه بیان سبک و سنگین کنن آیا بخوان آیا نخوان  

امروز باران کوچولو رفته بود هایپر استار ( که تازهگیها خیلی معروفیت در کرده یه چیزیه تو مایه های شهروند ولی وسیع تر ، متنوع تر و قیمتها مناسب تر ) اونجا 3 تا پسر افتادن دنبالش تازه همه با خانواده ، مامان هاشون اومد جلو و گفت پسرشون از باران جیجیلی ما خیلی خوشش اومده هی گریه می کنه منو ببر پیشش مامان فریده هم بدون رودربایستی راستش رو گفت بهشون : شما اولین نفر نیستید بذارید دخترمون خودش انتخاب کنه راستش خواستگار زیاد داره ولی هنوز براش زوده

بعد یهو دیدم همه پسرها با هم دم گرفتن که :

واسه عشق تو می دم قلبمو                                              باران :

به چه اسونی می شم قربونی                                           باران : 

اخه کاره دله هیچ نداره قانونی                                           باران :  

توت فرنگی ناناز با این تیپ رفتن هایپر استار خوب پسرها حق دارن عاشقش بشن (بابا جونش ولی دخملم خیلی سنگین و رنگین بودا اصلا نخندید اونا هم عاشق نجابتش شدن )